تحولات امنیتی خلیج فارس در یک قرن اخیر الگوهای متمایزی را پشت سر گذاشته است. نخستین دوره، عصر استعمار انگلیس بود که از پیش از قرن بیستم تا سال ۱۹۷۱ به طول انجامید. در این دوران، نیروی دریایی انگلستان قیمومیت بلامنازع آبراهها را در اختیار داشت و شیخنشینهای کرانه جنوبی تحتالحمایه رسمی لندن بودند؛ امنیت منطقه کاملاً در خدمت حفظ منافع جهانی لندن تعریف میشد.
با خروج بریتانیا از شرق سوئز، ایالات متحده دکترین نیکسون را به اجرا گذاشت و دوره دوم از سال ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۹ شکل گرفت. در این مقطع که به استراتژی دوستونی شهرت یافت، واشینگتن مسئولیت امنیت خلیج فارس را به ژاندارم نیابتی محلی یعنی ایران پهلوی و با منبع مالی عربستان سعودی واگذار کرد و از طریق فروش انبوه تسلیحات، آنها را به نگهبانان منافع غرب در منطقه بدل ساخت.
وقوع انقلاب اسلامی در ایران این معادله را برای همیشه بر هم زد و دوره سوم از ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۱ آغاز شد. فروپاشی یکی از دو ستون اصلی، امریکا را به طراحی سازوکاری جدید برای مهار ایران واداشت. در همین راستا، شورای همکاری خلیج فارس در سال ۱۹۸۱ با هدف ایجاد یک سپر امنیتی عربی تشکیل شد و همزمان، چراغ سبز واشینگتن به صدام حسین برای حمله به ایران، منطقه را وارد هشت سال جنگ فرسایشی و ویرانگر نمود.
پایان جنگ و حمله عراق به کویت، به دوره چهارم یعنی عصر هژمونی مستقیم امریکا از ۱۹۹۱ به بعد شکل داد. آزادسازی کویت به بهانهای برای استقرار پایگاههای دائمی نظامی امریکا در خاک عربستان، قطر، بحرین و امارات تبدیل شد و امریکا خلیج فارس را حوضچهای شخصی برای خود تلقی کرد. اشتباه راهبردی امریکا آن بود که با جاهطلبی خود در واقع به نظم مستقر خود حمله کرد.
در خلال جنگ تحمیلی اخیر معجزه بزرگی نمایان شد و جمهوری اسلامی ایران با مسدودسازی کامل تنگه هرمز و حمله شدید به پایگاههای مختلف امریکا، دوره جدیدی از ترتیبات امنیتی منطقه خلیج فارس را آغاز کرد. ناتوانی ساختاری امریکا در بازگشایی اجباری آبراه و حراست از پایگاههای خود، ستون فقرات نظم امنیتی پس از جنگ سرد را در هم شکست و ترتیبات جدیدی را حاکم کرد که محور آن حاکمیت عملی ایران بر خلیج فارس و تنگه هرمز است.
این نظم نوین دارای تأثیرات مهم راهبردی و اقتصادی بر ایران، منطقه و جهان است. برخی برآوردها نشان میدهد بر اساس الگوهای بینالمللی عوارض دریایی، درآمد سالانه کشور از این آبراه در سناریوی میانه به دهها میلیارد دلار میرسد و حتی ایران را از خامفروشی نفت بینیاز میکند. وابستگی حیاتی اقتصاد جهانی به این مسیر، این منبع درآمدی را مطلقاً تحریمناپذیر میسازد و ساختار اقتصاد سیاسی ایران را از خامفروشی به درآمد پایدار ترانزیتی تغییر میدهد. در کنار دستاوردهای اقتصادی، نظم جدید بازآرایی عمیقی در موازنه قدرت ایجاد میکند. ناوگان پنجم امریکا در بحرین و عمده پایگاههای نظامی امریکا در جنوب خلیج فارس بدون تضمین عبور آزاد، ارزش راهبردی خود را از دست میدهند و ایران با اتکا به موقعیت جغرافیایی خود، محدوده عبور ممنوعی برای اسرائیل و نیروهای رزمی ایالات متحده برقرار میکند. در حوزه پولی، الزام به پرداخت عوارض به ریال دیجیتال، ارزهای آسیایی، چون یوان یا روبل، تقاضای جهانی برای دلار را کاهش داده و چرخه پترودلار را دچار شکاف ساختاری میکند. ریال ایران از یک ارز تحت فشار به یک ارز کالایی استراتژیک با پشتوانه امنیت تنگه ارتقا مییابد و تحریمپذیری مالی کشور پایان میگیرد.
در چنین فضایی، کشورهای جنوب خلیج فارس با واقعیتی گریزناپذیر مواجه خواهند بود. امنیت پایانهها و محمولههای صادراتی آنها به جای تضمین ناوگان پنجم، در گرو فهم تغییرات راهبردی نوین و مشارکت در یک پیمان امنیت دریایی بومی با محوریت ایران خواهد بود. همزمان، قدرتهایی، چون چین و روسیه میتوانند در این بستر نقش سازندهای ایفا کنند: پکن با سرمایهگذاری در زیرساختهای بندری و مشارکت در سازوکارهای پرداخت غیردلاری، مسیر ابتکار کمربند و راه را ایمن میسازد و مسکو به عنوان تسهیلگر گفتوگوهای امنیتی میان دو کرانه عمل میکند.
بدین ترتیب، خلیج فارس از میدان تقابل قدرتهای فرامنطقهای به الگویی از همکاری چندجانبه آسیایی و بلوک امنیتی درونزا بدل میشود که در آن ایران نقش محوری در تنگه ایفا میکند و همسایگان عرب در صورت درک واقعیتها و اعراض از امریکا نیز سهم خود را از صلح و رونق اقتصادی دریافت مینمایند. طلوع خورشید هرمز، نه تهدیدی برای همسایگان، که نویدبخش فصلی تازه از همزیستی و شکوفایی در کرانههای خلیج فارس بدون مزاحمت امریکا خواهد بود.